تبليغاتX
دل نوشته های یه دلتنگ

دل نوشته های یه دلتنگ

وبلاگ دلتنگی

تموم گلهای قرمز دنیا مال تو و گل های سفید مال من

اگه تو فراموشم کردی گلهای قرمزت پرپر بشه

و اگه من فراموشت کردم گلهای سفید کفنم

بشه...!

+نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت13:39توسط مارال | |

                                   

عشقت را هرگز بازگو نکن!

عشقت را هرگز بازگو نکن!

عشقی که هرگز به زبان نیاید مثل نسیم ملایم و ساکت و نامریی می گذرد  و همه چیز را بر سرراه   خود تکان می دهد

من عشقم را به زبان آوردم! و قلبم را برای او گشودم  سرد و لرزان با ترسی مرگبار

و او رفت...

بعدها مسافری بر سر راهش پیدا شد ساکت و نامریی مثل باد و او عشق این مسافر را پذیرفت ...

نه هرگز عشقت را بازگو نکن!

 

 

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت14:54توسط مارال | |

گاهی گذشتن از عشق

به خاطر معشوق

نهایت عاشق بودنه...!

 

 

+نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت12:18توسط مارال | |

زندگی قصه ی تلخیست که

از آغازش

بسکه آزرده شدم

چشم به پایان دارم...!

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت19:5توسط مارال | |

خیلی خسته هستم فقط واسم دعا کنید همین!

هر وقت خوب شدم میام قول میدم که زود خوب شم!

...

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت0:4توسط مارال | |

 

MERRY CHRISTMAS     

  

سلام بچه ها!

خوبید؟

وای که چه قدر این دل کوچیکم واسه شما کوچیکتر شده واسه همتون!

من رو ببخشید که یه مدت نبودم ولی الانم بازم زیاد نیستم آخه امتحانام شروع شده برام خیلی دعا کنید به امید خدا تموم که شد حسابی به همتون سر میزنم

دوستتون دارم

همتون عزیزید

کریسمس مبارک!

+نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت14:25توسط مارال | |

عکس های زیبای عاشقانهwww.pixi.ir

از میان صخره های سخت دلت عبور می کنم تا به زرفای پهناور وجود چون گلت برسم و از باغ لبات یه گل بوسه واسه تنهائیام بچینم  و بذارمش روی طاقچه دلتنگیام تا شاید با اشک چشام بخندونمت و خودم توی غم و غصه هات فنا بشم و تو به روی دنیائی که در پیش داری  با نبودن گره ای مثل من لبخند بزنی . پس من به فدای یه لبخند و یه بوسه از اون لبات . امضاء یه جان نثار بی نام و نشان ( گولدنی که از اول هم نبود)

(نوشته ی دوست خیلی خوبم عماد جان)

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت19:55توسط مارال | |

 


رابطه ي پدر و پسر با نيروي عشق

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org


در تمام تمرين‌ها سنگ تمام مي‌گذاشت اما چون جثه اش نصف ساير بچه‌هاي تيم بود تلاش‌هايش به جايي نمي‌رسيد. در تمام بازي‌ها ورزشكار اميدوار ما روي نيمكت كنار زمين مي‌نشست اما اصلا پيش نمي‌آمد كه در مسابقه اي بازي كند. اين پسر بچه با پدرش تنها زندگي مي‌كرد و رابطه ويژه اي بين آن دو وجود داشت. گرچه پسر بچه هميشه هنگام بازي روي نيمكت كنار زمين مي‌نشست اما پدرش هميشه در بين تماشاچيان بود و به تشويق او مي‌پرداخت. اين پسر در هنگام ورود به دبيرستان هم لاغر ترين دانش آموز كلاس بود. اما پدرش باز هم او را تشويق مي‌كرد كه به تمرين‌هايش ادامه دهد. گرچه به او مي‌گفت كه اگر دوست ندارد مجبور نيست اين كار را انجام دهد. اما پسر كه عاشق فوتبال بود تصميم داشت آن را ادامه بدهد. او در تمام تمرين‌ها تلاشش را تا حد نهایت انجام میداد به اميد اينكه وقتي بزرگتر شد بتواند در مسابقات شركت كند. در مدت چهار سال دبيرستان او در تمام تمرين‌ها شركت مي‌كرد اما همچنان يك نيمكت نشين باقي ماند. پدر وفا دارش هميشه در بين تماشاچيان بود و همواره او را تشويق مي‌كرد. پس از ورود به دانشگاه پسر جوان تصميم داشت باز هم فوتبال را ادامه دهد و مربي هم با تصميم او موافقت كرد زيرا او هميشه با تمام وجود در تمرين‌ها شركت مي‌كرد و علاوه بر آن به ساير بازيكنان روحيه مي‌داد. اين پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم در تمامي‌تمرين‌ها شركت كرد اما هرگز در هيچ مسابقه اي بازي نكرد. در يكي از روزهاي آخر مسابقه‌هاي فصلي فوتبال زماني كه پسر براي آخرين مسابقه به محل تمرين مي‌رفت مربي با يك تلگرام پيش او آمد. پسر جوان آرام تلگرام را خواند و سكوت كرد. او در حالي كه سعي مي‌كرد آرام باشد زير لب گفت: پدرم امروز صبح فوت كرده است. اشكالي ندارد امروز در تمرين شركت نكنم؟ مربي دستش را با مهرباني روي شانه‌هاي پسر گذاشت و گفت: پسرم اين هفته استراحت كن. حتي براي آخرين بازي در روز شنبه هم لازم نيست بيايي. روز شنبه فرا رسيد. پسر جوان به آرامي ‌وارد رختكن شد و وسايلش را كناري گذاشت. مربي و بازيكنان از ديدن دوست وفادارشان حيرت زده شدند. پسر جوان به مربي گفت: لطفا اجازه بدهيد من امروز بازي كنم. فقط همين يك روز را. مربي وانمود كرد كه حرف‌هاي او را نشنيده است. امكان نداشت او بگذارد ضعيف ترين بازيكن تيمش در مهم ترين مسابقه بازي كند. اما پسر جوان شديدا اصرار مي‌كرد. مربي در نهايت دلش به حال او سوخت و گفت: باشد مي‌تواني بازي كني. مربي و بازيكنان و تماشاچيان نمي‌توانستند آنچه را كه مي‌ديدند باور كنند. اين پسر كه هرگز پيش از آن در مسابقه اي بازي نكرده بود تمام حركاتش به جا و مناسب بود.
 

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org


تيم مقابل به هيچ ترتيبي نمي‌توانست او را متوقف سازد. او مي‌دويد پاس مي‌داد و به خوبي دفاع مي‌كرد. در دقايق پاياني بازي او پاسي داد كه منجر به برد تيم شد. بازيكنان او را روي دستهايشان بالا بردند و تماشاچيان به تشويق او پرداختند. آخر كار وقتي تماشاچيان ورزشگاه را ترك كردند مربي ديد كه پسر جوان تنها در گوشه اي نشسته است. مربي گفت: پسرم من نمي‌توانم باور كنم. تو فوق العاده بودي. بگو ببينم چه طور توتنستي به اين خوبي بازي كني؟ پسر در حالي كه اشك چشمانش را پر كرده بود پاسخ داد: مي‌دانيد كه پدرم فوت كرده است. آيا مي‌دانستيد او نابينا بود؟ سپس لبخند كم رنگي بر لبانش نشست و گفت: پدرم به عنوان تماشاچي در تمام مسابقه‌ها شركت مي‌كرد. اما امروز اولين روزي بود كه او مي‌توانست به راستي مسابقه را ببيند و من مي‌خواستم به او نشان دهم كه مي‌توانم خوب بازي كنم.
 

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

استعدادها و توانمنديهاي جوانان، نوجوانان و نخبگان تنها با تشويق،
ارزش گذاري و بها دادن شكوفا مي شوند و در اين ميان
نيروي عشق و اراده نيز سبب تقويت انگيزه
و عملكردي باور نكردني و منجر به
موفقيتي حتمي خواهد شد
.

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت18:9توسط مارال | |

 
براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد *** برگرفته از ::بخش اس ام اس سايت كوچولو::براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد *** برگرفته از ::بخش اس ام اس سايت كوچولو::براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد *** برگرفته از ::بخش اس ام اس سايت كوچولو::براي خواندن اس ام اس هاي بيشتر كليك كنيد *** برگرفته از ::بخش اس
 ام اس سايت كوچولو:: 

                               عشق و دیوانگی !

در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود، فضيلت ها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی كاری خسته و كسل شده بودند.
ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت بياييد يك بازي بكنيم مثل قايم باشك.
همگي از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد، من چشم مي گذارم و از آنجايي كه کسی نمي خواست دنبال ديوانگي برود همه قبول كردند او چشم بگذارد.
ديوانگي جلوي درختي رفت و چشم هايش را بست و شروع كرد به شمردن .. يك .. دو .. سه .. همه رفتند تا جايي پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد، خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد، اصالت در ميان ابرها مخفي شد، هوس به مركز زمين رفت، دروغ گفت زير سنگ پنهان مي شوم اما به ته دريا رفت، طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد و ديوانگي مشغول شمردن بود هفتاد و نه ... هشتاد ... و همه پنهان شدند به جز عشق كه همواره مردد بود نمي توانست تصميم بگيريد و جاي تعجب نيست چون همه مي دانيم پنهان كردن عشق مشكل است، در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي رسيد نود و پنج ... نود و شش. هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و بين يك بوته گل رز پنهان شد.

ديوانگي فرياد زد دارم ميام. و اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود زيرا تنبلي، تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و بعد لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود، دروغ ته درياچه، هوس در مركز زمين، يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق و از يافتن عشق نا اميد شده بود. حسادت در گوش هايش زمزمه كرد تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است.
ديوانگي شاخه چنگك مانندي از درخت چيد و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي دست كشيد عشق از پشت بوته بيرون آمد درحالی که با دستهايش صورتش را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون مي زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند او كور شده بود! ديوانگي گفت من چه كردم؟ من چه كردم؟ چگونه مي توانم تو را درمان كنم؟ عشق پاسخ داد تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كمكم كني مي تواني راهنماي من شوي.
و اينگونه است كه از آنروز به بعد عشق كور است و ديوانگي همواره همراه اوست! و از همانروز تا همیشه عشق و دیوانگی به همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...
 

عشق يعني مستي و ديـــوانگي
عشق يعني ز خــــود بيــگـــانگي

عشق يعني شعله بر خرمن زدن
عشق يعني رسم دل بر هم زدن

 


 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت13:43توسط مارال | |

http://i16.tinypic.com/4xm8o7a.jpg

                                       سپیده ی عشق:

                           آسمان همچو صفحه ی دل من

                          روشن از جلوه های مهتاب است

                          امشب از خواب خوش گریزانم

                        که خیال تو خوش تر از خواب است

                        خیره بر سایه های وحشی بید

                         می خزم در سکوت بستر خویش

                             باز دنبال نغمه ای دلخواه

                           می نهم سر بروی دفتر خویش

 

+نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت19:30توسط مارال | |